امروز خیلی دیر بیدار شدم، نماز صبحم رو متاسفانه از دست دادم.
تصمیمی که گرفته بودم مبنی بر استفاده از اون چک لیست ها رو اجرایی کردم و به نظرم خیلی کمک کننده میتونه باشه، چون همیشه یادم میرفت که چه کار هایی باید انجام بدم. امروز با چک لیست پیش رفتم و تا حدودی جواب گرفتم.
تقریبا ایده های dp که یاد گرفته بودم، به جز تعداد معدودی شون رو امروز مرور کردم، و کدشون رو هم از نو زدم و اکسپت گرفتم.
ارتباطی با دنیای بیرون نداشتم. وسط کارم هم دقایقی اینترنت بین الملل از دست رفت که کلا روند منو مختل کرد و من تصمیم گرفتم منتظر فردی که باهاش قرار داشتم بشینم. ایتا رو خوندم و دیدم این فرد بدون هماهنگی قبلی برنامه شو تغییر داده و صرفا یه اعلام کرده بهم.
منم گفتم اوکی!
بی هدف توی ایتا و فضای مجازی میچرخیدم، و خب تو این مدت انتظار اتفاقات چندان جالبی نیوفتاد. (MF).
چیزی که امروز خیلی روش کار کردم، ایده ای بود که از دروغ یکی از نزدیکانم داشتم. این فرد مدتی قبل، با تاکید و چندین بار ازش پرسیده بودم که: اینی که گفتی همهی ماجراست دیگه؟ و دقیقا همینجوری بوده؟ و طرف هر چند بار تایید کرد.
اما من میدونستم داره دروغ میگه. خلاصه خیلی برخوردم باهاش تغییر کرد و اینها، همیشه از دستش عصبانی بودم، و خیلی هم مثل همیشه باهاش رفتار نکردم.
تا گذشت و گذشت و چند شب پیش یه اعتراف نصفه نیمه و ناقص کرد و من فهمیدم که کل ماجرایی که فکر میکردم درسته. متاسفانه همون موقع که صداقتش گل کرده بود ازش نخواستم که کامل همه چیز رو بازگو کنه، و سپردم به دیشب. این عزیز رفت و چند تا توجیه و تئوری توی ذهنش پرورش داد و اونها رو تحویل من داد.
من باز هم ازش چندین بار با تاکید پرسیدم: همین بود دیگه؟ و اون گفت آره.
احتمالا این جریان قراره تا بی نهایت طول بکشه. این فرد نمیخواد حقیقت رو بهم بگه، حداقل شاید اینجوری چهرهای که ازش توی ذهنم به عنوان یک دروغگو ساختم عوض بشه. حتی بهش گفتم که من میدونم داری دروغ میگی و باز ...!
امروز نشستم با کمک منطق ریاضی که دقیق ترین منطقیه که میشناسم، برای خودم اثبات کردم که این فرد دیشب هم بهم دروغ گفت. حداقل اینجوری از حس ششم خارجش کردم و تبدیلش کردم به فرض توی ذهنم. امیدوارم این فرد تغییر کنه :)
شما نمود حیوانیت در انسانید.
در تاریکی سقوط خواهید کرد.