سناریوی یک: ۱۷ سالش شده و حس میکند که دیگر بزرگ شده است. صبح زود از خانه بیرون میزند، به خانه‌ی همسایه میرود و دخترش را خواستگاری میکند. بله را همان روز میگیرد و همان شب پس از جشنی ساده،‌ این پسر و آن دختر زیر یک سقف بودند.

 

سناریوی دو:‌ مدت هاست که به خاطر انجام این عمل وقیح در حال عذاب کشیدن است. از طرفی سرکوب نکردنش همراه با حس شدید گناه، کم شدن سطح تستوسترون و افسردگی های بعد از آن است. از دیگر سو، زمان هایی که خود را کنترل میکند و تمام نیروی اراده اش را به کار میگیرد که انجامش ندهد، پرخاشگر و بی حوصله میشود. 

این همه‌ی ماجرایش نیست. نیروی اراده اش کم کم ته میکشد و بالاخره وادارش میکند که انجامش دهد. کم کم به این نتیجه میرسد که با اراده نباید به جنگ این غول رفت. باید همانطور که قرآن گفته: به گناه نزدیک نشود و گام های شیطان را نپیماید. نه که مستقیم به جنگ مرحله آخرش برود. در هال مینشیند تا شاید وجود نگاه دیگران بر او باعث شود که نتواند کاری انجام دهد. مدتی میگذرد و از فرط سر و صدای اضافی نمیتواند تمرکز کند. به اتاق خوابش میرود که ادامه ی درسش را بخواند ... پس از ۱۰ دقیقه ... پشیمان میشود از اینکه این عمل وقیح را انجام داده. مینشیند و کمی فکر میکند و دوباره استراتژی ای تنظیم میکند که به گمانش موفق تر است. از آنجا که هر استراتژی ممکن را آزموده،‌ تقریبا مطمئن شده که این چرخه برای ابد ادامه دارد؛ یا حداقل تا زمانی که ازدواج کند.

حال پرسش اینجاست که چه زمان میتواند ازدواج کند؟ 

ماجرا را به پدرش میگوید و از او کمک میخواهد. پدری که در جامعه‌ای آرمانی زندگی کرده، میگوید که شما باید ایمان خود را قوی کنی. درست میگوید. ایمان ... ایمان میتواند مانع یا باعث هر چیزی بشود. او که ایمانش به تعبیر پدر (و شاید خودش) کامل نیست چه باید بکند؟ پدرش اینگونه پاسخ میدهد: صبر پسرم! صبر! من خود ۲۷ سالگی ازدواج کردم. زمانی که هم شغل داشتم، هم سر پناه و هم مرکب. تا اینها را کسب نکنی هیچ جا دختر به تو نمیدهند! درست میگوید. این روز ها دختران از پسران انتظار دارند که همه آرزوهایشان را برآورده کنند. حتی آرزوهایی که پدرانشان پس از چندین سال نتوانسته اند برطرف کنند. در دیگر سو، اینکه با این شرایط نمیتوان دختری پیدا کرد که فمینیست، حامی لگبت (LGBT) و انواع نکبت، بی حجاب و بی پرده (!) نباشد و سایر صفات بد را نداشته باشد و واجب ترین صفت را، یعنی زن واقعی بودن را داشته باشد هم، بی تاثیر نیست. سکوت میکنم. درست میگوید. کدام مرد احمقی دختر دسته‌ی گلش را که عمری به پای او تمام ثروت، محبت و زمانش را ریخته به ارزان میدهد؟

این جوابش قانع کننده بود اما؛ من چه کنم؟ این نیازم را که برطرف کردنش فقط به یک شیوه ممکن است و برطرف نکردنش تقریبا غیر ممکن است یا پر از مضرات را، چگونه پاسخ دهم؟

- صبر!

بله صبر. من صبر دارم، اما جسمم چه؟ او هم میتواند صبر کند؟ جسم من یک حیوان است. آب و غذایش، اکسیژن، و نیاز جنسی‌اش را بدهی مشکلی ندارد. با هر شرایطی راه میاید. شرایط سخت روحی به کتفش هم نخواهد بود.

+ "راستی پدر! شنیده ام که چیزی تحت عنوان ازدواج موقت ..." ادامه ندادم. نگاهش اجازه نداد. داشتم فکر میکردم که نکند چیز بدی گفته باشم! نکند یک چیز غیر اسلامی و حرام بوده باشد! خویشتن داری میکند و پرخاش نمیکند. عادتش است. نهایت خشمش یک نگاه ترسناک است و نه بیشتر. 

- زندگی آینده ات را تباه و نابود میکند.

+ چرا؟

- چرایی اش را تو نمیدانی.

+ به همین خاطر است که پرسیدم!!!

- جواب تو صبر است و تقوا!

 

آری. تقوا بهترین کار است. هیچ کاری بهتر از تقوا نیست و در این شکی ندارم. در این جامعه‌ای که حتی در یک اتوبوس، و در یک خیابان عمومی نمیتوانم به راحتی اطراف را نگاه کنم، جامعه ای که در آن حتی اگر من در حریم گناه نروم گناه در حریم من می‌آید، دین داران را مورد تمسخر قرار میدهند، و مدت زمان از خواستن تا دسترسی به گناه کمتر از ۳۰ ثانیه شده، تقوا پیشه کردن کمی سخت نیست؟‌ آیا استفاده از امکانی که خود اسلام در اختیار ما قرار داده برای جلوگیری از به گناه افتادن،‌ که به مراتب راحت تر از تقوا پیشه کردن است، بهتر نیست؟ مطمئن تر نیست؟ به خدا نزدیک تر نیست؟ 

این عقیده که از یک انسان شرایط خوب و سالم را بگیریم و در عوض، او را در شرایطی قرار بدهیم که سرشار از گناه است، و در عوض از فواید و ثواب تقوا بگوییم و او را به آن دعوت کنیم، این درست است؟

 

از گفتن این قسمت صرف نظر میکنم. دیگر نمیخواهم ادامه بدهم. او که نمیگذارد بر خلاف عرفش کاری انجام بدهم. ازدواج موقت را هر چند اسلام حلال کرده، ولی خدا شاهد است همانطور که مسیحیان از نبود کتاب نوشته شده سوء استفاده کردند و طلاق را - که بد میپنداشتند - حرام کردند، اینها هم اگر شرایطش مهیا بود ازدواج موقت را حرام اعلام میکردند.

شاید هم طلاق و هم ازدواج موقت بد باشند،‌ درست است که در برخی موارد اینها بد هستند و باید تلاش کرد که جلوی طلاق را گرفت، اما دیدیم که منع طلاق راهگشا نبود. زنان به شوهرانشان خیانت میکردند تا کلیسا اجازه‌ی طلاق را به آنها بدهد! سرنوشت این چه خواهد شد؟

 

سپس ادامه داد: 

- فکر نمیکردم که تو در این سن و با این امکانات به این فکر ها بیوفتی. در زمان ما امکاناتی برای درس خواندن نداشتیم، مجبور به کار بدنی بودیم و به این مسائل حتی فکر نمیکردیم.

 

والدین فکر میکنند که پسر دسته‌ی گل شان احتمالا فکرش در درسش است و به این قضایا کاری ندارد! اما نمیدانند که این نیاز چاره‌ای برایش وجود ندارد الا ازدواج! و اگر ازدواج مهیا نشود، این نیازمند درمانده تصورش سخت نیست که حال بد این گناه و عذاب وجدانش را به آن پرخاشگر بودن و بی حوصله بودن، روزی ترجیح خواهد داد (بگذریم از اختلالات دیگری که در اثر سرکوب به وجود می‌آید). این تازه در بهترین شرایط است، بد تر از آن گذشتن از این حد و استفاده از یک رابطه‌ی نامشروع است. لازم به بازگو کردن نیست که در نهایت چه رخ خواهد داد. جامعه از درون به فساد کشیده خواهد شد. فرزندان نامشروع افزایش خواهند یافت. جرم و جنایت، خیانت، از بین رفتن ارمان بشری، دین و ... همه از نتایج این اتفاقات خواهند بود.

 

 

با تجربه‌ی مکتسبه‌ام در این زمانه، ترجیحم این است که در دنیای اول زندگی کنم، سختی و مشقت کار بدنی را به دوش کشیده و آماده‌ی نبرد در جبهه‌های جنگ و خونریزی‌ها شوم (و حتی کشته شوم - مخصوصا اینکه کشته بشوم -). ۱۰ فرزند داشته باشم و در فقر به سر ببرم. اما نیاز های دسته اولم: اکسیژن، آب و غذا و نیاز جنسی ام تامین بشود.

 

خدایا خود راه چاره ای در پیش روی من بیانداز! از ابتدا به تو امیدوار بودم و هستم. اما اکنون دیگر از خودم نا امیدم. من دیگر کشش این کار را ندارم. خود راه را نشانم بده. من نمیخواهم گناه کنم ...