با دوستان در حال گپ و گفتیم و منتظر اتوبوس که بیاید. ده ها موضوع مختلف را در همان اوقات کوتاه مورد بررسی قرار میدهیم. می آید و در آن مینشینیم. ایستگاه بعدی پیاده میشویم و تا ایستگاه بعد تری برای اتوبوس بعدی پیاده میرویم. در راه چندین دختر را میبینم که حجاب درستی ندارند. از دوستان مشورت میخواهم برای راهنمایی کردن شان، یکی میگوید: من هستم اما مطمئنی جواب میدهد؟ و دیگری میگوید: اگر خواستی انجامش بده اما من همراهت نمیشوم. و سپس دلیل منطقی ای می آورد. حین گذشتن از کنارشان، عامدانه و به قصد اینکه بشنوند، خطاب به دوستانم میگویم: "به جز پسر های هوسباز چه کسی جذب دختران بی حجاب میشود؟"
...
سوار اتوبوس بعدی میشویم. از بازار شام شلوغ تر و در هم تر است. تهویه هوایش دیگر کفاف این حجم از مسافر را نمیدهد. به احترام دختران و خانم ها، ردیف های آخر بخش برادران را در اختیار آنها قرار میدهیم تا بنشینند و ما می ایستیم. یکی از پسران عزیز - که در موردش گمان و حدس و قضاوتی نمیکنم - که چند نفر عقب تر از من در کنار دو دختر کشف حجاب کرده ایستاده بود، یک جمله را بلند بلند فکر میکند: "کسی هم نیست که ما رو دوست داشته باشه ... !". معطل نکردم و فورا گفتم: "ننت!" لحظه ای حس کردم همهی نگاه ها به سمت من جلب شده. ادامه دادم: "رفیق بی کلک مادر!". نگاه سنگینم شاید به او فهماند که نباید در کنار خانم ها، حداقل جایی که من حضور دارم، این افکار را به زبان بیاورد. لبخندی زد، ساکت شد و ادامه نداد. رو به جلو برگشتم و ته لبخندی ناشی از رضایت در چهرهی دوستانم دیدم.
دلم برای ایران صد ها هزار شهید، شهدایی که وصیت شان حجاب بود تنگ شده. برای آن ایرانی که شیر زنانش دهان رضا شاه را در کشف حجاب مورد عنایت قرار دادند. خدا نوادگانشان را حفظ کند، آنها اکنون دارند دهان جمهوری اسلامی در حفظ حجاب را مورد عنایت قرار میدهند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.